
درد هجرانت مرا ديوانه کرد
در بيابان بي کس و بي خانه کرد
من زعشقت دل بريدم از همه
عاقبت درد غمت قلب مرا ويرانه کرد
در بيابان سوز باد وحشي استاد عشق
بوته هاي خشک و سنگ بي صدا
سوز عشق قلبما نشنيده اند
زجر عشقت سنگ را بيچاره کرد
ناله شبگير قلبم سوز صحرا را شکست
در سکوت مبهم شب گم شدم
درد هجرانت ببين با من چه کرد
بي کس و تنها مرا اواره کرد.
من سعي ميکنم از احساس و ازته دل شعر بگويم
اين شعرم حرف دلم هست و انچه احساس کردم.
نوشته هاي ديگران()