
در عمق شب گم شده اي بودم
نه نوري نه ستاره اي مي تابيد
از همه کس خسته و گريزان بودم
اگر کسي غم نامه ام را مي خواند
اشکش همچون سيل جاري مي شد
تنها و خسته از خود هم گريزان بودم
از نامردان زخمها در سينه داشتم
از عشقهاي بيهوده زميني هم گريزان بودم
ولي در ان شب تاريک که گريان بودم
ناگهان نوري بر وجودم تابيد
در تنم جاني تازه دميده شد
به ان نور مطلق نگاهي کردم
چشمانم هيچ طاقت ديدنش را نداشت
انگار تنم ديگر خاکي و خسته نبود
حس کردم مي توانم پرواز کنم
اين سبکي و احساس همه اسماني بود
بله خداي مهربان من خاکي را بخشيده بود
من ديگر موجودي زميني و پوچ نبودم
حالا مي توانستم به خود افتخار کنم
من به خدا نزديک شده ام و با خدا مي مانم
من از عمق تاريکي شب به روزهاي نابي رسيده ام
فقط با خدا مي مانم
از زمين و زميني ها دل ميبرم
و هر لحظه براي پرواز ابدي اماده ام
من فريا د مي زنم
عشق ابدي فقط و فقط خداست
اين را تقديم مي کنم به تمامي دوستاني که مرا تنها نگذاشتند
به عشق ابدي حتما حتما نظر بدهيد با تشکر شايان نجاتي
نوشته هاي ديگران()