
سلام دوستان عزيز
اينبار يک شعر از يکي از دوستان
بسيار بسيار زيباست ...........
شعر خدا حتما نظر بدهيد با تشکر شايان
«...
شب پره روي تنش جاي زخمي پيداست
روح من بي خبر است ،
که چرا خنجر من روي تنش زخمي کاشت .
همه ي آدميان در خوابند
پس چرا ظلمت شب بيدار است ؟!...
مگر او خسته ز افکار پريشانش نيست ؟
نه...
فکر او جاي دگر ميگردد
در خيالش همه ي پنجره ها بيدارند
آسمان رنگين است
همه شب بوها پي روزي ميگردند ...
خستگي روي تنش پيدا شد
و چه زود چشم خورشيد به بالا آمد .
من نگاهم به نگاهش افتاد
همه ي خستگي ام رفت ز ياد ...»
نوشته هاي ديگران()